یک هدیه کوچولو

باران قشنگ ما

پست 19

٤٠ سلام باران قشنگم!   عزیزم! حسابی شیطون شدی. چهار دست و پا میری٬ از در و دیوار و مبل بالا میکشی و می ایستی٬ قشنگ میشینی و غذا خور  هم شدی. من دائم دنبالتم. یه بار غافلت کردم با گاو زنبوری کشتی گرفتی و با دماغ خوردی زمین و کنار دماغت  زخم شد. دیگه از اون به بعد همش کنارتم. همش میترسم بلایی سر خودت بیاری. همش هم به چیزای خطرناک علاقه داری. مثل سیم و سه راهی. از تلفن هم خوشت میاد خیلی. همش دوست داری بری زیر میز ناهار خوری و بری آشپزخونه و از ماشین لباسشویی بالا بکشی. خلاصه اینکه در حال کشفیاتی. مامان به هیچ کاری نمیرسه. نظم از خونه مون رفته!!!!!!!!!!!!! اما! بازم عاشقتم! خیلی بلا و نازی! خنده ات یه دنیا برام ...
30 مهر 1390

پست 18

 ٣٩ سلام دخترم     الان تو اتاق خودت داری ناله میکنی و صدام میزنی! چی بگم؟   امروز سالگرد عروسی مامان و باباته!   بعدا میام و پیشرفتاتو مینویسم. ...
30 شهريور 1390

پست 18

٣٨ باران نازم سلام مامانی....   دیشب بردیمت حموم و مثل همیشه ۹ شب خوابیدی. صبح که بیدار شدی چشم راستت عفونت کرده بود. نمیدونم چرا! چشم خوشگلت کوچولو شده بود. همش برات گریه میکردم. خیلی معصوم شده بودی. معصوم تر از همیشه. عصر با بابات بردیمت دکتر و برات قطره و پماد نوشت. بعدش رفتیم فروشگاه مائده بازم یه پمپرز گنده برات خریدیم. قبل از دکتر خودم رفتم ارایشگاه و تو پیش بابا موندی.  رفتم موهامو کوتاه کردم تا تو موهامو نگیری و بکشی! ( ولی کور خوندم! بازم یه دسته گیر آوردی و کشیدی. ) قبل از رفتن وقتی داشتم حاضر میشدم دیدم بابا با صدای بلند میخنده و توهم همین طور. کار جدید یاد گرفتی که در مقابل خنده تو هم بلند میخندی. ...
9 مرداد 1390

پست 16

  ٣٦       باران قشنگم! امروز سه ماهه شدی.     سه ماهگیت مبارک عزیزم...........   چند روزه از خوردن می می مامانی امتناع میکنی. اما شبا میخوری. مثل اینکه یادت میره روزا لج میکنی. امروز با کمک خاله شادی باهات مبارزه کردم و بالاخره موفق شدم. هر چند وقت طول بکشه باهات مبارزه میکنم تا خودتو از شیر مادر محروم نکنی جیگرم! نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 23:50     ٣٥   عزیزترینم!   امروز صبح با بابا رفتیم واکسن دو ماهگیتو زدیم. قربونت برم. تو مرکز بهداشت همش میخندیدی و دلبری میکردی. همش برای خانومای اونجا آقو آقو میگفتی. تند تند...
22 تير 1390

پست 17

٣٧   سلام گل نازم.....   قربونت برم عزیز دلم که تند تند داری بزرگ میشی! همه عاشقت شدن. بس که خوش خنده ای و به پهنای صورتت میخندی. البته به جز عصرا که ددری شدی و باید حتما ببریمت بیرون و اگه نبریمت خونه رو میذاری رو سرت. ما هم تو این گرما میبریمت فرشگاههای مختلف که کولر دارن و هم تو خوشحال میشی هم حساب بانکی ما خالی میشه! یکشنبه خونه مادر بودیم. عصر دوباره رفتیم بیرون. مادر حسابی عاشقت شده چون اون روز خیلی ناز و عزیز بودی. همیشه هستی ولی اون روز خیلی خندیدی و دلبری کردی. دیروز هم کیا اومد دنبالمون و رفتیم خونه مامانی که باز هم اونجا کلی خندیدی. تلاش میکردی برگردی اما در اخر با شکست مواجه شدی. خیلی علاقه به این کار ند...
22 تير 1390

پست 15

33 دیروز جمعه ۲۳ اردیبشت ۴۰ روزه شدی. مبارکه عزیزم.     من و بابا خودمون دو تایی بردیمت حموم. خیلی دختر خوبی بودی. فقط موقع شستن صورتت یه کوچولو گریه کردی. بعد از شستن بابا سشوار گرفت روت و من لباس تنت کردم. غروب برات تو یه رستوران مهمونی گرفتیم خوشگلم. بعدش با مهمونا اومدیم خونه. تو رستوران خیلی آروم بودی. اما وقتی اومدیم خونه تا ۲ شب گریه کردی. نمیدونم چت بود. هم گرمت بود هم گرسنه بودی و هم دل درد داشتی به گمانم. آخرش با کمی شیر خشک خوردن و کار کردن شکمت خوب شدی و خوابیدی. شاید هم از مهمونی و شلوغی کلافه بودی. نمیدونم فدات شم.   قربون خنده های قشنگت عزیزم! دختر معصومم... ...
24 ارديبهشت 1390

پست 14

٣٢ سلام خانوم کوچولو! الان بعد از کلی شلوغ بازی خوابوندمت. نمیدونستم چته! همش گریه میکردی. اخرش وقتی شیرو پس زدی و دیدم دل درد هم نداری فهمیدم که میخوای بخوابی! خسته نباشم. گذاشتمت تو ساکت و خوابیدی. امروز کلی برات الکی رقصیدم! با آهنگ خانومم تویی! بارونم تویی! تو هم ذوق میکردی و میخندیدی.   امروز سالگرد عقد مامان و باباس عزیزم. ششمین سال! اولین سالیه که تو با مایی. پارسال حتی تو دلم هم نبودی کوچولوی من!   ...
22 ارديبهشت 1390

پست 13

٣٠ سلام " خرگوش "!   این اسمیه که بابات روت گذاشته. اولین صبحی که من و تو با هم تو بیمارستان بودیم و نزدیک ترخیص بود بابایی بهم اس ام اس داد و احوال من و تو رو پرسید. گفت خرگوش بابا چطوره؟ بعدا شدی " هردوش "! حالا هم شدی " مدوش "! بابایی میگه مدوش یعنی خرگوش بسیار شیر خوار!   گل قشنگم... الان سرت رو شونه هامه! از صبح دل درد داشتی. نمدونم چرا با خوردن شیرم اینقدر دل درد میگیری. یکی دو ساعت پیش گذاشتمت تو ساک حملت که برم دستشویی. تا رفتم صدای گریه تو شنیدم. با عجله دستامو شستم و اومدم سراغت. کلی ترسیده بودی. چشمای بادومیت پر از اشک بود و وحشتناک گریه میکردی. خیلی دلم برات سوخت. کلی بغلت کردم و باهات حرف زدم تا آروم شدی....
6 ارديبهشت 1390

پست 12

۲۹   باران نازم سلام! الان که دارم این پستو مینویسم تو تازه خوابیدی. امروز من و توی ۱۵ روزه برای اولین بار با هم تنها شدیم. دو بار پوشکتو عوض کردم. چند بارم شیرت دادم. گاهی بالا میاری. نگرانتم. امیدوارم مامان خوبی برات باشم. تا دیروز بابایی هم کمکم میکرد. اما دیگه رفته سر کار. ( بارانم! تو روز ۱۴ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۹ و نیم شب در بیمارستان بیستون کرمانشاه به روش طبیعی به دنیا اومدی! خوش اومدی عزیزم. )
29 فروردين 1390

پست 11

۲۸ دخمل خوشگل مامان سلام! چطوری؟ جات تنگه؟ دکترا میگن خیلی درشتی! راست میگن؟ چکار کنم؟ دارم میترکم! خیلی سنگین شدم! نمیای بیرون دیگه؟ حتما جات خوبه که نمیای! تمام شکم مامی رو اشغال کردی! دیگه راه رفتن هم برام سخت شده! مامان شدن چه سخته دخترم!   بیا بیرون و خوشحالمون کن! من و بابایی بیقراریم. بابایی خیلی دوست داره بیای. همش ازت خواهش میکنه که دیگه بیای! الان ۳۸ هفته و ۳ روزته! دیگه درشت و کاملی. شنبه دکتر رفتم و یکشنبه پیش ماما. میگن همه چی خوبه! سونو هم رفتم... بیاااااااااااااااااااااااا دختر خوشگلم.   ...
8 فروردين 1390