پست 7
۲۴
سلام دخترم! دختر شیطونم! قشنگم! عروسکم! ![]()
یکشنبه گذشته با بابات رفتیم کلی گشتیم که برات پرده بخریم. اما پرده عروسکی خوشگل ندیدیم. دوشنبه خاله هات اودم کمک و اتاقتو کم و بیش چیدیم. اما باز کامل نشده!
چهارشنبه صبح بابات مرخصی گرفت و رفتیم پرده خریدیم. شبش ابات باید میرفت تهران. کلی دلتنگ من و تو بود! میگفت آخه چجوری دخترمو بذارم برم! تازه قرار بود دوباره فردا شبش برگرده! ![]()
خلاصه با کلی دلتنگی رفت! البته جمعه ظهر برگشت. میگفت از دوری شما دو تا داشتم دیوونه میشدم!
دیگه این روزا همش برات ذوق داریم و باهات بازی میکنیم.
راستی دیروز بابات رفت و یه دوربین دیجیتال حسابی به افتخار تو و برای تو خرید! میگفت دوربین قدیمیه به درد نمیخوره! میخواد ازت عکسای عالی بگیره دخترم! ![]()
منم رفتم با خاله شادی که همراهمون بود چند تا خرت و پرت باقیمونده برات خریدم.
شب خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ بودیم. تو حسابی داشتی تو دلم ورجه وورجه میکردی! بابا بزرگ داشت میرفت بخوابه که بهش گفتم بابا دستتو بذار روشکمم! اونم دست گذاشت و حرکات پاتو که حس کرد کلی ذوق کرد و گفت وای وای خدااااااااااااااااااااااااااا! صورتش مخملی شده بود! ![]()
دیگه هیچی عزیزم! در انتظار دیدنت به سر میبریم.
منم حسابی شکمم برجسته شده! الانم که دارم مینویسم تو داری بازی میکنی! شایدم گرسنته و میگی ماماننننننن یه چیزی بده بخورمممممممممممم!
چون امروز دیر بیدار شدم و هنوز هیچی نخوردم. ۴۶-۴۷ روز دیگه مونده که بیای! شایدم زودتر!
راستی! امروز اول اسفنده! مامی همیشه اسفندو دوست داره! ![]()
عاشقتم باران جان!
بابایی هم همین طور! شایدم بیشتر از من!
![]()


پست 7
