پست 18
٣٨
باران نازم سلام مامانی....
دیشب بردیمت حموم و مثل همیشه ۹ شب خوابیدی. صبح که بیدار شدی چشم راستت عفونت کرده بود. ![]()
نمیدونم چرا! چشم خوشگلت کوچولو شده بود. همش برات گریه میکردم. خیلی معصوم شده بودی. معصوم تر از همیشه. عصر با بابات بردیمت دکتر و برات قطره و پماد نوشت. بعدش رفتیم فروشگاه مائده بازم یه پمپرز گنده برات خریدیم.
قبل از دکتر خودم رفتم ارایشگاه و تو پیش بابا موندی. رفتم موهامو کوتاه کردم تا تو موهامو نگیری و بکشی! ( ولی کور خوندم! بازم یه دسته گیر آوردی و کشیدی. ) قبل از رفتن وقتی داشتم حاضر میشدم دیدم بابا با صدای بلند میخنده و توهم همین طور. کار جدید یاد گرفتی که در مقابل خنده تو هم بلند میخندی.
وقتی برگشتم تو و بابا خیلی ناز کنار هم خوابیده بودین. بابا شسته بودت و پوشکت نکرده بود. تو هم ج ی ش نکرده بودی! آفرین نانازم!
غروب قطره ریخته بودم تو چشمت و تو رو تشکت رو پای بابا بودی. اومدم باهات حرف میزدم و میخندیدم تو هم مثل عصر با صدای بلند میخندیدی و سر و صداهای قشنگ از خودت در میاوردی و عاشقانه نگاهم میکردی و جیگری شده بودی برای خودت.
از جمعه دوباره آواز خون شدی! با صدای ضخیم شده میخونی. یه مدت قبلا این کارو میکردی اما یادت رفته بود. حالا صداتو بلند میکنی و میخونی. عصر امروز وسط گریه یهو شروع کردی به خوندن و خندیدن. کیف کردی برای خودت و خلاقیتت! ![]()
جمعه رفتیم خونه مادر. ( دوشنبه پیش هم خونه مامانی که یاسمین هم بود! ) هم خونه مامانی و هم خونه مادر حسابی غریبی کردی و گریه زاری راه انداختی. قبلا زود اشنا میشدی اما اون روز اصلا بغل کسی نرفتی و بغض میکردی و گریه میکردی. همش بغل من و بابا بودی و با ترس به بقیه نگاه میکردی.
تا غروب بالاخره دوست شدی باهاشون و غروب تو کالسکه و کریرت تو حیاط خوابیدی. تو حیاط تو اون گرما اتش روشن کردن و سیب زمینی پختن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
شب سر سفره یه کارایی کردی نگو و نپرس! بغل بابات بودی و حمله میکردی به سفره! نوشابه رو میخواستی! با دهن غنچه شده - مثل بابات وقتی رو چیزی فوکوس میکنه دهنش غنچه میشه و من بهش میگم غنچه!
- کلی هم آواز خوندی و یهو غش کردی و خوابیدی! قربونت برم مننننننننن!
هنوزم عاشق خیابون و فروشگاهی. تو فروشگاه مائده همه میشناسنت! همش به تل هات میخندن و میگن تل زدی به موهای پرپشتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگه بهتر چیزارو دستت میگیری. با تمرکز بیشتر. اما فوری میبری تو دهنت! مخصوصا پستونکت که عاشقشی و من زیاد بهت نمیدم و وقتی میدمش با عشق نگاهش میکنی و خودت میگیری و میذاری دهنت. یه بارم شیر خشک با شیشه بهت دادم - شیرم کم بود اون روز - خودت با دستات شیشه رو گرفتی و خوردی.
خیلی نازی! خیلی جیگری! عاشقتم!
![]()


پست 18 
